شرّ عدمي نيست
متن سخنراني دکتر علي افضلي با موضوع «آيا شرور لوازم ذاتي ماده‌اند؟»

درآمد: گويند زلزله ليسبون در سده‌ي هجدهم ضربه سهمناکي به باورهاي ديني مردم بود تا جايي که فيلوزوف‌هايي چون ولتر نيز نتوانستند از اين ضربه مهلک نجات يابند و ترديدهايي جدي در اعتقادشان به خدا پديد آمد. مسأله‌ي شر مربوط به امروز و ديروز نيست و وجود شرور چه طبيعي باشند و چه ناشي از کردار انساني، همواره پرسشي بوده‌   است براي انسان‌ها، چه ديندار چه بي‌دين، چه عالم و چه عامي که چرا هستند و حکمت و عدل خدا در اين ميان چه کاره است؟ 

دکتر علي افضلي، عضو هيأت علمي مؤسسه پژوهشي حکمت و فلسفه ايران و مترجم اعتراضات دکارت، نزد دانشجويانش به اعتراض‌هاي جدي و عميقش به فلسفه اسلامي در عين آگاهي به زير و بم آن شهره است. او به تعبير دکتر اعتماد سال‌هاست که دغدغه مسأله دشوار شرور را دارد و سال پيش در يک سخنراني يکي از استدلال‌هاي اساسي فيلسوفان اسلامي مبني بر عدمي بودن شر را به چالش کشيد.

وي اينک در يک سخنراني ديگر گزاره‌ي اساسي ايشان يعني ذاتي بودن شرور براي عالم مادي را در بوته نقد مي‌گذارد. نظرات او در اين مسأله به واقع شگفت‌انگيز است، او معتقد است که شرور مخلوق مستقيم خدايند، برخي مفروضات اساسي فلسفه اسلامي دچار اشکال‌هاي جدي‌اند و دليل و حکمت وجود شر را تنها از خود خدا بايد شنيد و لاغير.

عصر گرم پنج‌شنبه، پنجم خردادماه 1390 اين عضو مؤسسه در جلسه‌اي با رياست دکتر شاپور اعتماد به طرح پرسش «آيا شرور لوازم ذاتي ماده‌اند؟» پرداخت و پاسخ خود را به مسأله شر به فرصتي ديگر موکول کرد، نظري که اهل فلسفه دين، لابد خيلي مشتاق‌اند که هر چه زودتر بشنوند.

دکتر افضلي در ابتداي بحث موضوع سخنراني را توضيح داد و در مورد معناي شرور و تقسيمات آن گفت: ابتدا عنوان نقد نظريه‌ي ذاتي بودن شرور براي عالم ماده بود، اما بعدا به شکل پرسشي در آمد که آيا شرور لازمه‌ي ذاتي عالم ماده‌اند يا خير؟ معضل شرور يا مسأله‌ي شرور (problem of evil) يکي از مهم‌ترين چالش‌هاي بر سر راه الهيون است و به جرأت مي‌توان گفت هيچ موضوعي تاکنون اين‌چنين عقايد الهيون را به چالش نکشانده است.

afzaliامروزه در غرب همه کساني که معتقدند که عقايد الهيون نادرست يا ناسازگار است، مهم‌ترين دليل‌شان همين معضل شرور است. شرور به خصوص در فرهنگ غرب به مجموعه تمام امور ناخوشايندي گفته مي‌شود که موجب صدمه و زياني به موجودات مي‌شوند.

در يک تقسيم‌بندي کلي نيز شرور را به دو دسته شرور طبيعي و شرور اخلاقي تقسيم مي‌کنند. مراد از شرور طبيعي آن حوادث و بلاهايي است که در عالم طبيعت رخ مي‌دهد و موجب صدمه رساندن به انسان يا ساير موجودات مي‌شود، مثل زلزله، طوفان، سيل، بيماري‌ها و... اما شرور اخلاقي به آن بلاهاي ناگواري گفته مي‌شود که ناشي از سوءرفتار خود انسان است، مثل قتل، آدم‌کشي، جنگ و نظاير آن.

پرسشي که همواره مطرح بوده اين است که اگر الهيون معتقدند که عالم، مخلوق خدايي عالم و قادر و حکيم و مقتدر و مهربان است، چرا بايد در جهان شر وجود داشته باشد و چرا نبايد خدا عالم را به گونه‌اي بيافريند که در اين عالم شر وجود نداشته باشد. در بخش مربوط به شرور طبيعي در واقع مستقيما اين پرسش به خدا مربوط مي‌شود، زيرا خدا ظاهرا مستقيما مسئول خلقت عالم است و بنابراين شرور طبيعي نظير زلزله را او آفريده و چرا چنين آفريده است؟

اما شرور اخلاقي را به اين شکل مطرح کرده‌اند که اصلا چرا بايد خدا انسان مختاري بيافريند که اين جور بلاها و مصيبت‌ها را به وجود بياورد؟ چرا خدا فقط انسان‌هاي خوب را نيافريده است و يا اگر انسان‌هاي بد را آفريده، چرا وقتي مي‌خواهند به سايرين صدمه برسانند، جلوي ايشان را نمي‌گيرد؟

به هر حال ايشان با اين اشکال مي‌خواهند بگويند که خداي متعال مسئول پيدايش شرور در عالم است و اين با رحمت و مهرباني او منافات دارد. قوت اين اشکال در مغرب‌زمين آن‌قدر زياد است که عملا عده‌اي را به سمت الحاد کشانده و يا ملحدين را در موضع خودشان قوي‌تر کرده است. برخي الاهيون نيز که در معرض اين پرسش قرار گرفتند، عملا دست از اعتقاد به خدا شستند و يا در عقايدشان در مورد صفات و کمالات خدا تجديدنظر کردند، يعني مثلا گفته‌اند که خدا قادر مطلق نيست، عالم مطلق نيست و...

اما عده‌ي ديگري نيز در مغرب‌زمين در مقابل اين انتقاد ايستاده‌اند و از اعتقاد به يک خداي قادر و عالم و عادل مطلق دفاع کرده‌اند و کوشيده‌اند با انحاي مختلف به اين شبهه پاسخ دهند. امروزه نيز يکي از مباحث مهم فلسفه دين همين شبهه‌ي شرور است که شايد صدها و چند هزار مقاله در اين زمينه داشته باشيم. در فرهنگ اسلامي و در بين متفکران اسلامي نيز همين شبهه از قديم‌الايام، نه به شدت غربي‌ها مطرح بوده است. متفکران ما در بحث‌هاي مربوط به الاهيات وقتي از افعال خدا بحث مي‌کردند، ضمن اين بحث به بحث شرور مي‌پرداختند و به آن پاسخ مي‌دادند. با اين تأکيد که اين بحث در فرهنگ اسلامي به شدت فرهنگ غربي جدي تلقي نشده است اما تقريبا در آثار تمام فيلسوفان ما بخشي به اين بحث اختصاص داده شده است.

دکتر افضلي در ادامه به رويکردهاي مختلفي که در فرهنگ اسلامي در پاسخ به اين مسأله وجود داشته اشاره کرد و گفت: رويکرد نخست مربوط به متکلمين است، رويکرد ديگر عرفاني است و رويکرد آخر نيز رويکرد فيلسوفان است که از ابن‌سينا و حتي قبل از او در ديگر آثار فلسفي تا زمان متفکران معاصر به اين بحث پرداخته شده است.

دکتر افضلي بحث خود را مهم‌ترين پاسخي خواند که فيلسوفان اسلامي به مسأله شرور مي‌دهند و در ادامه به نحو اجمالي به پاسخ فيلسوفان اسلامي به شبهه‌ي شرور پرداخت و گفت: پاسخ فيلسوفان اسلامي به شبهه‌ي شرور از چند بخش تشکيل شده که همگي يک نتيجه کلي دارد. اين نتيجه عبارت است از اين که اصلا خدا شرور را نيافريده است، يعني خدا خالق شرور نيست. البته اين پاسخ عجيب است و مي‌توان پرسيد که پس شرور چگونه در اين عالم وجود دارند و مگر خالق ديگري هم در عالم وجود دارد؟ لذا فيلسوفان اسلامي معمولا از شبهه‌ي شر در آثارشان اين‌گونه ياد کرده‌اند: في کيفيت الدخول الشر في قضاء الالهي يعني در نحوه ره يافتن شرور به عالم آفرينش. بر اين اساس پاسخ اجمالي ايشان اين است که شرور مخلوق خدا نيست و نبايد خدا را بر اين اساس محکوم کرد که مثلا عالم نبوده يا قادر نبوده يا ...

وي در ادامه پاسخ تفصيلي فيلسوفان اسلامي را تشريح کرد و گفت: يکي از پاسخ‌ها در اين زمينه اين است که ماهيت شرور را تحليل مي‌کنند و مي‌گويند که شرور اموري عدمي هستند. يعني شرور از آن جهت شر هستند که منجر به نقص و خلأ و کمبود مي‌شوند و در نتيجه امور عدمي نيز نيازمند خالق نيستند. از سوي ديگر مي‌گويند شرور نسبي هستند و ما در عالم شر مطلق نداريم، شرور نسبت به برخي موجودات خوبند و نسبت به برخي موجودات شرند، اما چون خيرات آن‌ها بر جنبه عدمي‌شان غلبه دارد، لذا خلقتشان حکيمانه است.

اما مهم‌ترين پاسخ مسلمانان که ستون فقرات پاسخ ايشان به اين شبهه است، اين است که شرور مخلوق خدا نيستند، بلکه لازمه ذاتي عالم ماده و عالم طبيعتند. يعني خدا وقتي عالم ماده و طبيعت را آفريده، اين شرور بالضروره همراه آن هستند و از آن جدايي‌ناپذيرند و نمي‌شود عالم ماده به طور کامل بدون شر باشد. لذا ايشان سؤال از اين را که چرا عالم ماده بدون شر نيافريده شده است طلب محال مي‌خوانند. مثل اين است که بپرسيم چرا خدا دو دو تا را چهار تا کرده است؛ پاسخ اين است که ذاتا محال است جز اين باشد.

فيلسوفان ما معتقدند که خلق عالم ماده بدون شر نيز محال است و عالم ماده يا اصلا نبايد آفريده شود و يا اگر آفريده شد، اين شرور از آن انفکاک‌ناپذير است. البته ممکن است کسي بپرسد که اصلا چرا عالم ماده آفريده شده است؟ اولا در نظام فلسفه اسلامي خلق نکردن عالم ماده غيرممکن است، زيرا مطابق اصل ضرورت علي و معلولي، هر علتي که موجود است، معلولش نيز موجود است و چون علت عالم ماده که همان عقل فعال يا عالم عقول باشد، وجود دارد، پس بايد عالم طبيعت آفريده شود؛ ثانيا اگر خداوند عالم ماده را به خاطر ضررهاي اندکي که دارد، با وجود خيرهاي زيادي نيز که اين عالم دارد، نبايد بيافريند، آنگاه اين با حکمت و عقل و علم الهي منافات دارد. لذا خدا به خاطر خيرات عالم ماده که بر شرور آن غلبه دارد، اين عالم را مي‌آفريند و شرور نيز امور اجتناب‌ناپذير اين عالم يا به تعبير فلسفي لازمه‌ي ذاتي عالم ماده هستند که به وجود مي‌آيند. بنابراين فيلسوفان اسلامي شرور را به گردن عالم ماده يا عالم طبيعت مي‌اندازند که جوهر پاسخ ايشان به مسأله شرور است.

afzaliافضلي در ادامه بيان کرد که اين پاسخ به شبهه‌ي شرور، به هيچ وجه پاسخ درستي نيست و اساسا پاسخي که فيلسوفان ما به شبهه شرور مي‌دهند پاسخ درستي نيست. وي گفت: بخش اول در مورد عدمي بودن شرور را سال قبل مورد بررسي قرار دادم و در آنجا نشان دادم که اين حرف نادرست است و اگر شرور عدمي هم باشند، موجب تبرئه خدا نمي‌شود. اما بحث امسال ادامه آن بحث است و بررسي بخش ديگري از پاسخ فيلسوفان مسلمان است. من حقيقتا معتقدم که بخش مهمي از آن قوت شبهه‌ي شرور و آثاري که اين شبهه بر روي همه گذاشته است، ناشي از پاسخ‌هاي ضعيفي بوده که الاهيون به اين شبهه داده‌اند و اين امر به قوت شبهه افزوده است. به عقيده من فيلسوفان ما يکي از ضعيف‌ترين پاسخ‌ها را به شبهه شرور داده‌اند، علي‌رغم آن که به نظر مي‌رسد اين پاسخ بسيار قوي است. ضمن آن که شايد خود اين پاسخ ضعيف ضربه‌ي بيشتري به اصل اعتقاد الهي زده باشد.

وي سپس به نقاط ضعف پاسخ فيلسوفان مسلمان پرداخت و در مقدمه بحث گفت: در آموزه‌هاي فلسفي، عالم وجود مراتبي از بالا تا پايين دارد و از بالاترين مرتبه که واجب‌الوجود يا علت‌العلل است، تا پايين‌ترين مرتبه، اين مراتب در قوس نزول عبارتند از: در رأس واجب‌الوجود، سپس عالم مجردات که اصلا مادي نيستند و خود به دو قسم‌اند: عالم مجردات و عالم نفوس، بعد از عالم مجردات محض، با عالم نيمه‌مجردات مواجه مي‌شويم که عالم مثال است و بعد از عالم مثال، عالم طبيعت يا عالم ماده است. از نظر فيلسوفان اسلامي پايين‌ترين مرتبه عالم هستي، همين عالم طبيعت است.

عالم طبيعت و اجسام مادي به طور کلي، از دو جوهر تشکيل شده‌اند: هيولاي اولي يا ماده اولي که آن جنبه‌اي از عالم ماده است که باعث مي‌شود عالم طبيعت همواره و دائم در حال دگرگوني و تغيير باشد. فيلسوفان اسلامي معتقدند که تمام تغييرات و دگرگوني‌هاي عالم طبيعت ناشي از هيولاي اولي است و جسم از هيولاي اولي تشکيل شده است به علاوه صورت. مراد از صورت، صورت جسميه است، صورتي که باعث مي‌شود، ماده شکل، حجم، ابعاد و ... پيدا بکند. از بين اين دو جوهر نيز، هيولا نازل‌ترين و اخس مراتب وجود است که از آن حقيرتر در عالم وجود نيست.

فلاسفه اسلامي معتقدند که چون در عالم طبيعت به دليل وجود هيولاي اولي انواع تغييرات را مي‌بينيم، برخي جاها اين تغييرات منجر به پيدايش شرور مي‌شود. يعني در بين آمد و رفت صورت‌هاي مختلف، تضاد ايجاد مي‌شود و اين تضادها و تصادم‌ها موجب راه پيدا کردن شر در عالم طبيعت مي‌شود. لذا شرور به دليل تغيير و تحول و حصول امور متضاد است که گاهي منجر به شر مي‌شود. اين تغيير و تحول نيز ذاتي عالم ماده و هيولاي اولي است و از او انفکاک‌ناپذير است و نمي‌شود عالم طبيعت آفريده شود و در آن هيولاي اولي نباشد، زيرا لازمه‌اش آن است که همه چيز ساکن باشد.

لذا فيلسوفان ما معتقدند که در عوالم بالاتر به ويژه عالم مجردات و عالم عقول به دليل فقدان هيچ‌گونه تغييري و به دليل اين که همه چيز در فعليت محض است، شري وجود ندارد. در عالم عقول هيچ صدمه و تضادي وجود ندارد، اما چون عالم طبيعت عالم تضاد، محدوديت و تنازع است، در نتيجه اين تضادها و محدوديت‌ها منجر به پيدايش شرور مي‌شوند. به اين دليل فيلسوفان اسلامي معتقدند که شرور ربطي به خدا ندارند و مربوط به هيولاي اولي هستند. زيرا يا خدا اصلا نبايد طبيعت را بيافريند که در نتيجه بايد از خيرات کثير اين عالم چشم پوشيد و يا بايد بيافريند که در نتيجه اين شرور اندک نيز به دليل هيولاي اولي پديد مي‌آيند.

دکتر افضلي سپس به نقد اين پاسخ پرداخت و گفت: شرور لازمه‌ي عالم طبيعت نيستند و بر خلاف آموزه‌هاي فلسفي خداوند مي‌توانست اين عالم طبيعت را صددرصد خير محض بيافريند، به گونه‌اي که هيچ شري در آن وجود نداشته باشد. از سوي ديگر پاسخ به شرور نيز اين جواب فيلسوفان اسلامي نيست که تقصير شرور را به گردن هيولاي اولي انداخته است. بلکه خداوند خودش مستقيما شرور را در اين عالم آفريده است و مي‌توانسته ايجاد نکند. اما اين که چرا ايجاد کرده، مهم است.

دکتر افضلي در ادامه به ترتيب انتقادهاي خود به نظريه فيلسوفان اسلامي را تشريح کرد و گفت: نخستين نقدي که بر اين پاسخ يا نظريه‌ي فيلسوفان اسلامي وارد است، همين آموزه هيولاي اولي است که ابتدا توسط ارسطو مطرح شد و تا به امروز هم اکثر فيلسوفان اسلامي وجود اين هيولاي اولي را پذيرفته‌اند. اما وقتي ادله‌ي وجود هيولاي اولي را بررسي مي‌کنيم، آن‌ها را سست و ضعيف مي‌يابيم. اين ادله ناشي از تلقي خاص فيلسوفان اسلامي از اجسام مادي و مبتني بر طبيعيات آن زمان است که بر اساس آن هيولاي اولي را اثبات مي‌کردند. اما از آن‌جا اولا متوجه شديم که ساختار اجسام طبيعي چيزي نيست که ايشان مي‌انديشيدند و ثانيا ادله عقلي ايشان براي اثبات هيولاي اولي نيز سست است، لذا برخي متفکران قديم و جديد ما اين نظريه را نپذيرفته‌اند. در ميان قدما سهروردي و خواجه نصيرالدين طوسي به شدت با وجود هيولاي اولي مخالف‌اند و از ميان معاصرين نيز مرحوم مطهري نسبت به اين نظريه ترديد داشت و آقاي مصباح نيز در کتاب آموزش فلسفه به صراحت آموزه هيولاي اولي را رد مي‌کند.

بنابراين اشکال اصلي اين نظريه اين است که محورش پذيرش نظريه هيولاي اولي است و خود اين نظريه مردود است. لازم به ذکر است که فيلسوفان اسلامي به دليل پاي‌بندي به آموزه‌هاي اسلامي در بسياري از موارد، در کتاب‌هايشان به ادله‌ي ديني استناد مي‌کرده‌اند، يعني گزاره‌ها و شواهد ديني را مي‌پذيرند؛ بيش از همه نيز صدرالمتالهين است که در کمتر صفحه‌اي از آثارش به آموزه‌هاي وحياني اشاره نکرده باشد. لذا براي نقد سخن ايشان نيز مي‌توان به آموزه‌هاي وحياني اشاره کرد. يکي از مهم‌ترين نکاتي که در آموزه‌هاي وحياني بر آن تأکيد مي‌شود و اختلاف فاحشي با آموزه‌هاي فلسفي دارد، اين است که در آموزه‌هاي وحياني چيزي به نام خاصيت ذاتي نداريم.

در آموزه‌هاي فلسفي اشيا و موجودات به طور کلي خواص‌شان دو دسته است: نخست آثار و اعراض و خواص غيرذاتي است که از اشيا قابل انفکاک است که اين‌ها را اعراض مفارق گوييم. دوم اعراضي هستند که ذاتي اشيا هستند و قابل انفکاک از اشيا نيستند مثل زوجيت براي چهار. مثلا براي موجودات مجرد، علم، حيات و قدرت ذاتي او هستند. هر موجودي ذاتيات خاص خودش را دارد، تا به عالم ماده مي‌رسيم، در عالم ماده نيز اشيا ذاتياتي دارند. يکي از آن ذاتيات حرکت و تغيير و تحول است، يعني اگر چيزي جسم مادي است، بايد حرکت داشته باشد و تغيير کند.

در همين بحث شرور ملاصدرا موارد بسياري از ذاتيات عالم ماده را نقل کرده است، مثل سوزانندگي براي آتش و برندگي براي کارد. اما اين نظريه به شدت با آموزه‌هاي وحياني در مورد نظام موجودات منافات دارد. البته بنده درصدد اقناع يک دسته از اين آموزه‌ها نيستم، بلکه تنها مي‌خواهم نشان دهم که آموزه‌هاي وحياني با آموزه‌هاي فلسفي تفاوت اساسي دارند. در آموزه‌هاي وحياني چيزي به اسم خواص ذاتي نداريم، به عبارت ديگر در عالم وجود و نه فقط در عالم طبيعت، از عقول تا پايين‌ترين مرتبه عالم هستي، هيچ خاصيتي ذاتي هيچ موجودي نيست. هر خاصيتي را که در نظر بگيريم، مي‌توان از آن موجود گرفت. علم براي هيچ موجودي چه مجرد و چه غيرمجرد ذاتي هيچ موجودي نيست. علم در حقيقت کمال و خاصيتي است که خالق به موجود مي‌دهد و هر وقت هم بخواهد از آن موجود مي‌گيرد.

در آموزه‌هاي وحياني بالاترين مرتبه‌ي عالم هستي بعد از خدا پيامبر اکرم است که عالم به جميع علوم است، اما علم او نيز ذاتي او نيست و خدا مي‌تواند اين علم را از او بگيرد. لازم به توضيح است اين‌که ذاتي نداريم، مربوط به خواص و کمالات عيني بيروني است نه در مورد ذاتيات مفهومي مثل چهار زوجيت. آثار و خواصي که يک موجود به صورت عيني و واقعي دارد، ذاتي او نيست. هر چيزي را از هر موجودي مي‌توان گرفت و هر چيزي را به هر موجودي مي‌توان داد. اين مسأله آثار و تبعات بسيار زيادي دارد. يعني يک سونامي در عالم فلسفه و تفکر ايجاد مي‌کند و بسياري از مباحث را دچار دگرساني مي‌کند، از مباحث منطق و تعريفات گرفته تا مقوله استعداد ذاتي. مثلا فيلسوفان مسلمان معتقدند که هر موجودي يک استعداد ذاتي دارد و نمي‌توان کمالات يک موجود را به موجود ديگر داد، مثلا کمالات انسان را به گياه. اما در آموزه‌هاي وحياني چنين نيست.

بنابراين در آموزه‌هاي ديني چيزي به نام استعداد ذاتي نداريم و مي‌توان تمام کمالات هستي را به يک پشه داد. اصلا يکي از دلايل اين‌که افراد دائما در معرض خوف الهي بودند و دائما در معرض مناجات با خدا بودند، اين بود که مي‌ترسيدند که لغزشي از ايشان سر بزند و اين کمالات را از آن‌ها بگيرند. خود همين نکته که در آموزه‌هاي وحياني صفات ذاتي نداريم، مبتني بر يک مباني عقلي-فکري و فلسفي است. در آموزه وحياني رابطه ماهيت و وجود يا رابطه ماهيت و کمالات وجود به گونه‌اي ترسيم مي‌شود که اين اجازه را به هر ماهيتي مي‌دهد که قبول هر درجه از وجود را بکند. يعني چنين نيست که پشت اين حرف يک مباني فکري و فلسفي هست که بايد به طور جداگانه مورد بررسي و تحليل قرار گيرد. لذا به نظر من يکي از مهم‌ترين و زيباترين نکات در آموزه‌هاي وحياني اين است و آثار بسيار زيادي حتي از نظر اخلاقي و تربيتي دارد که به چه دليل و بر چه مبنايي يک پشه مي‌تواند تمام کمالات عالم را داشته باشد.

afzaliدکتر افضلي پس از بيان اين که آموزه‌هاي وحياني با آموزه‌هاي فلسفي مغايرت جدي دارند، گفت: مي‌توان عالم طبيعت را عالم ثابت در نظر گرفت و اين محال نيست. مثلا در قرآن مي‌بينيم که بر خلاف مثال بارز ملاصدرا مبني بر ذاتي بودن سوزانندگي آتش، در داستان ابراهيم نه تنها سوزانندگي از آتش گرفته مي‌‌شود بلکه آتش سرد مي‌شود. اين دقيقا مطابق با اين تعريف قرآني است که الهم مالک الملک، تعط الملک من تشاء و تنزع من تشاء، خدا مالک تمام ملک‌هاي هستي است و اين را به هر کس بخواهد مي‌دهد و از هرکس هم بخواهد مي‌گيرد. کوچک‌ترين اثر و نشانه از ذاتي بودن اموري که خدا هم نمي‌تواند بگيرد، در قرآن نمي‌يابيم.

دکتر افضلي در ادامه گفت: وقتي حرکت و تغيير لازمه‌ي ذاتي عالم ماده نباشد، شرور نيز لازمه‌ي ذاتي عالم ماده نيست، ضمن آن که اشکال ديگر اين نظر اين است که اصلا شرور لازمه حرکت و تغيير نيست. يعني به اين معنا ضرورتي ندارد هر حرکت و تغييري منجر به شر شود. مي‌شود در عالمي همه حرکات و تغييرها هم باشد و هيچ شري در آن نباشد. اين حرف حتي با کمالات مطلقه خداوند هم منافات دارد و با آن تعاليم فطري و عقلي و ديني و بينشي که ما نسبت به خالق عالم داريم، ناسازگاري دارد. زيرا در هر صورت مي‌توان پرسيد که آيا خدا نمي‌توانست با قدرتش زميني خلق کند که در آن زلزله نيايد يا سيل نباشد؟ در آموزه‌هاي وحياني پاسخ داده مي‌شود که خدا مي‌توانست، اما به دليل خاصي اين کار را نکرد.

بنده اميدوارم در سخنراني ديگري به جنبه ايجابي قضيه بپردازم و نشان دهم که چرا خدا علي‌رغم اين که مي‌توانست چرا عالم را اين‌گونه خلق کرد؟ اما نقد ديگري که بر نظريه‌ي فيلسوفان مسلمان وارد است، يک نظريه نقضي است. در همين دنيا نيز آموزه‌هاي ديني به ما مي‌گويد که خدا در برخي جاها شر را از يک موجود مادي مي‌گيرد و به هيچ وجه آن موجود مادي در جهت تغييرات و تضادهاي شرآفرين نيست. مثلا در آموزه‌هاي ديني مي‌دانيم که حضرت مسيح بيش از دو هزار سال است که با بدن مادي‌اش در قيد حيات است. با اين تفاوت در اسلام و مسيحيت که نزد مسلمانان عيسي اصلا به صليب کشيده نمي‌شود و نزد مسيحيان عيسي نخست مصلوب مي‌شود و سپس زنده مي‌شود و عروج مي‌کند. اما در هر دو دين حضرت مسيح با همين پيکر مادي زنده است. پرسش اين‌جاست که چرا تعارض‌هاي عالم ماده سبب نمي‌شود که حضرت مسيح در طول دو هزار سال پير نشود و نميرد. يا به طور خاص در آموزه‌هاي ديني و شيعي ما اين اعتقاد در مورد حضرت مهدي وجود دارد.

در قرآن نيز داستان مشابهي در مورد زنده شدن و مردن يکي از پيامبران بيان مي‌شود، بدون اين‌که غذاي آن پيامبر فاسد شود. بنابراين اين خاصيت ذاتي عالم ماده نيست که باعث مي‌شود امري فاسد شود يا بماند. نقد ديگري که به نظريه مسلمانان وارد است، بحث معاد جسماني است. يکي از تفاوت‌هاي آموزه‌هاي وحياني و آموزه‌هاي فلسفي اين است که در آموزه‌هاي فلسفي و صدرايي معاد جسماني است، اما جسماني مثالي است، اما در آموزه‌هاي ديني معاد جسماني خاکي يا هيولائي و مادي است. به همين دليل در آموزه‌هاي وحياني بهشت کاملا جنبه مادي دارد و مثال نيست، اما در عين حال که جنبه مادي دارد، از هر گونه شر و فساد و بلا مصون است. اگر قرار باشد ماده از آن جهت که ماده است، به شر منجر شود، بايد انواع اقسام شرور در بهشت نيز باشد، در حالي که در واقع چنين نيست.

مثال نقض ديگر اين است که اين طور نيست که تغيير حتما لازمه‌ي وجود هيولاي اولي باشد، بنابراين در آموزه‌هاي ديني در عالم عقول نيز حرکت داريم، حرکت تکاملي داريم، لذا در اعتقادات ديني مجردترين موجودات عالم است، اما خدا به پيامبر نيز مي‌گويد قل رب زدني علما. يعني چنين نيست که هر موجودي يک مرتبه‌ي ثابتي داشته باشد و نتواند تغيير کند. حتي پيامبر نيز تغيير مي‌کند. لذا اين حرف فيلسوفان ما که بعد از مرگ هيچ موجودي کامل نمي‌شود و تغيير نيز نمي‌کند، با آموزه ديني ما سازگار نيست. بنابراين در اعتقادات ديني در عالم مجردات هم تغيير هست و تغيير تنها لازمه عالم ماده نيست.

دکتر افضلي آخرين انتقادش به نظريه فيلسوفان مسلمان در مورد ذاتي بودن شر براي عالم ماده را چنين بيان کرد: يکي ديگر از مصاديق عالم بدون هيولا عالم مثال است، عالمي که به تعبير فيلسوفان بين عالم طبيعت و عالم عقول قرار دارد. فيلسوفان معتقدند که عالم مثال عالمي است که هيولا ندارد اما عالم طبيعت هيولا دارد و بنابراين در آن تغيير صورت مي‌گيرد. اما عالم مثال به دليل هيولا نداشتن تغييري ندارد. اما يکي از مصاديقي که براي عالم مثال ذکر مي‌کنند، عالم خواب و رؤياست که انسان‌ها بدن‌هاي مثالي را مي‌بينند. اما خود عالم رؤيا يکي از مهم‌ترين نقض‌ها بر اين نظريه است، زيرا در عالم رؤيا تمام تغييرات را داريم. در عالم رؤيا هم غم هست و هم شادي، هم حرکت داريم و هم تغيير. بنابراين عالم رؤيا با اين که هيولا ندارد، در معرض انواع تغييرات است.

دکتر افضلي در پايان گفت: اگرچه نقدهاي ديگري نيز به نظريه فيلسوفان مسلمان در مورد ذاتي بودن شرور در عالم ماده، داشتم، اما اين سخن را به فرصت ديگري موکول مي‌کنم.


1390/03/16

انجمن حکمت و فلسه ايران

تهران، خيابان نوفل لوشاتو، خيابان آراکليان، شماره 4

کد پستي 14816-11336 صندوق پستي 7166-14155  -  تلفن 66405445-021